الان عیده ،عیده زمین وآسمون ، شاخ و برگ درختا نفسی تازه می کنن وبادی

لابلای برگاشون میندازن تا بیشتر خودشونو نشون بدن !!

اما برای من این روزها همون روزای سالهای قبله ، روزهای انتظاروروزهای

امتحان!

 شاخ وبرگ وجودم سرک میکشه تاهمراه تازگی بهاراون درد وعشق کهنه رو

دوباره روبیاره تاعطروجود اون ایام میل به زندگی وزنده بودنو دروجودم تازه

کنه!!

 آره دوباره فروردین یادآور یک عشق به بزرگی خدا و یک عالمه تنهایی که خدا

می دونه وبس ، ازراه رسید ، حال وهوای عیدمنومیبره به سالهای نه زیاد دوراما

غیر قابل دسترس ، به وقتی که از پشت پرده های اشک چشمم که غرورم اجازه

نمی داد پایین بیان اونو با نگاهم تا خود امروز بدرقه کردم ، اون رفت اما عطر

 وجودش که خبرازبرنگشتنش می داد تمام وجودم را پر کرد!!

 می دونید اصلا یادم نرفته اون دندونای صافشو که ازپس خنده ملیحش بیرون

می ریخت واونکه دوست داشت با لبهاش اون خنده رو جمع کنه صورتشو دوست

داشتنی ترمی کرد!این آخرین خنده اوبود که من دیدم!!

 کاش دوباره می دیدم که می خنده وتبسمش نوید رستگاری منو هم میداد!

 من منتظرم! هنوز منتظرم٠ ٠ ٠