امروز برای رفتن به بانک سوار ماشینهای خطی دم منزل شدم علیرغم میلم عقب نشستم

راننده که دید مسافرش تکمیله اومد وبا ابهت خاص راننده های خطی پشت فرمون نشست

مردی بود نسبتا چاق و یه کمی هم ژولیده ! تا ماشین راه افتاد رو کرد به نفر بغل

دستیش وپرسید ساعت چنده ؟وقتی که ساعت رو دونست ادامه داد که دو ساعت مونده به

ناهار (تو خیالم اومد که نمی گه به نماز! و دوباره دچار پیشداوری شدم .)

راننده ادامه که آقا من  شب قبل ناهار فردامو تو خواب میبینم واصولا نود وپنج درصد افکارم

پیرامون خوردنه و پنچ در صد بقیه حول بد بختی وگرفتاری و ...

نفر کناری من که اقایی نسبتا مسن بود گفت که اگر به فکر خدا باشید فکر کنم نتیجه بهتری

میگیرید وراننده جواب داد اقا در نهج البلاغه اومده که دنیارو چنان بچسب که انگار نمی

خوایی ازش جدا شی و آخرت رو چنان بگیر که انگار همین الان داری میری (البته عربیشم

خوند ودرستم خوند) ادامه داد که آدم باید تو دنیا عشق وحال کنه در مورد آخرت (انگار

نخواست ریا کنه ویا شایدم ...) حداقل به نمازش اهمیت بده .

بعد ادامه داد که اقا بنده رو که مبینید جانباز شصت وپنج در صدم و شش سالم اسارت رو

کشیدم و الان در خدمت شمام و ...

حالا چرا اینو نوشتم به این دلیل که بگم خداوند رحمان به اندازه فهم هرکس اونو در

تحت حمایت خودش می گیره و هر کسم به اندازه ظرفیت ولیاقتش همه چیز رو تفسیر وتاویل

می کنه خلاصه الاعمال بالنیات.

رسیدم به مقصد در حالی که دوست داشتم حالا حالا ها نمی رسیدم از سادگی این مرد

واخلاصش در حرفی که میزد لذت ببرم .

خدا حفظش کنه .همین