يادته سروبودی وياشايدم سپيدار !

سپيداربودی به خاطر قامت بلندت وسرو به خاطرهميشه زنده بودنت .

ومن شاخه ای نازك كه درگوشه ای ازبدنت چسبيده بودم و اگر يادت باشه در يك روز گرم

 

تابستونی باغبان هستی پيوندمون زده بود .

سپيدارمن يادته كه وقتی من به بدنت پيوند  خورده  بودم چقدر مغرور و سرمست بودم و در

 

مقابل بادهای پاييزی چطوری با اميد به اينكه برتنه محكمی تكيه زدم مقاومت مي كردم يادته كه

ويااينكه نسيم های بهاری كه می وزيد چقدرسرمست ومغرورمي شديم ويادته كه هميشه به اين

 

فكر كه تو حياتی جاويد خواهی داشت زنده بودم و تو هميشه بدنبال حياتی جاويد می گشتی

ويادته كه از همه سپيدارها بلندتر بودی ومن چقدر ضعيف ، كه اگر روزی از تنه جدابشم زير

 

دست وپا لگد می شم ، تازه چهار پنج سالی بود كه دوتا جوونه كوچيك روييده شده بودند چقدر

 

زيبا وباطراوت ...

مثل اينكه تقدير بود از هم جدا بشيم و تو كه ابديت رو وحيات جاويد رو پيدا كرده بودی . . . و

 

ما ازهم جداشديم ومن خودم وجوونه های كوچيكت رو ميديدم كه ديگه فراموش شديم وتورو

 

می ديدم كه قامت بلندت روی دستها ميره و آنروز ديدم كه چقدر تنها هستم ودرست يادمه كه

 

همونروز بود كه باور كردم قامت بلند سپيداررو وحيات جاويد سرو رو ! ولي هرگز فراموش

 

نكردم كه براي سپيدار خميدگی قامت هست وبرای سرو نابودی حيات اما برای تو خميدگی

 

قامت ونابودی حيات نوشته نشده ! . . .   ومن ميرفتم كه با اميد تازه ای به باغبان هستی از

 

جوونهايت سپيداروسروی دوباره بسازم!‌!