. . . وقتی شب قرار شد برم ببينمش، گفتند وضعيتش جوريه كه بهتره  شب نبينيش ، راستش

 

خيلی خوشحال شدم فكركردم كه هيچكس بهترازمن اونو نمي شناسه وحتما تو شناساييش

 

اشتباه كردن ، فردا كه برم حتما می خندم و ميگم همتون اشتباه كرديد محبوب من اين  نيست .

 

اماصبح كه با هزار اميد بافته شده از شب قبل بالای سرش رسيدم  ديدم انگار داشت به من

 

ميگفت عزيزدلم من همونم . . . پيشونی بلندش و چشمای سبز قشنگش داد می زد كه شك نكن

 

خودمم . . . ومن فقط گريه كردم     و افسوس . . .