بزرگي  ميگويد :نظامی گنجوی در پايان داستان ليلی ومجنون آورده است كه ليلی دراواخر

 

عمربيمارشد وطراوتش ازبين رفت. به مادرش وصيت كرد : پيام مرابه مجنون برسان وبه او

 

بگو اگر خواستی محبوبی برگزينی ، دوستی مانند من مگير كه با يك تب ،همه طراوت خود

 

را از دست بدهد وبا يك بيماری ، همه نشاط او فرو بنشيند ، دوستی بگيركه زوال پذير نباشد .

فلما جن عليه اليل رءا كوكبا قال هذا ربی ، فلما افل قال لااحب الافلين *

 

فلما رءا القمر بازغا قال هذا ربی ، فلما افل قال لئن لم يهدنی ربی لاكونن من القوم الضالين*

فلما رءا الشمس بازغة قال هذا ربی ، هذا اكبر، فلما افلت قال يقوم انی برئ مما تشركون *

انی وجهت وجهی للذی فطرالسماوات والارض حنيفا وما انا من المشركين*

  

پس چون شب بر ابراهيم پرده افكند ، ستاره ای ديد گفت اين پروردگار من است وآنگاه كه

 

غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست نمي دارم وچون ماه رادر حال برآمدن ديد

 

گفت اين پروردگار من است وآنگاه كه ناپديد شد گفت اگر پروردگار مرا هدايت نكرده بود ق

 

قطعا از گمراهان بودم ، پس چون خورشيد را برآمده ديدگفت اين پروردگار من است ،اين

 

بزرگتر است وهنگامي كه افول كرد گفت ای قوم ،من ازآنچه شرك می ورزيد بيزارم من

 

خالصانه وپاكدلانه روی خود را به سوی كسی گردانيدم كه آسمانها وزمين را پديد آورده است

 

ومن از مشركان نيستم .

 

                                                         انعام ۷۶-۷۹