مدتها بود به خودم می گفتم که چرا این کارو کرده ، مدام دنبال علتش تو ذهنم می

گشتم ؟؟.

تا اینکه چندروزه پیش که دوباره بهش فکر می کردم و دوباره جویای علتش بودم یه

پس گردنی محکم خورد پس کلم

جوری سکندری خوردم که نپرس!!

 بهم گفت احمق! خودتم که اینکارو کردی ؟؟!!

تا ساعتها گیج بودم!

 دیدم خدا خیلی صبوری کرده که بروم نیاره.

 اما مثل اینکه باید این پس گردنی رو می خوردم تا دیگه  هی صورت مسئله رو پاک

نکنم .

این جهان کوه است و فعل ماندا         سوى ما آید نداها را صدا

دیگه راحت شدم