مسافرا داخل می شدند وسرجاشون می نشستند

 نفهمیدم که کی مادروبچه ای اومدند داخل، به محض ورودشان صدای گریه

بچه فضای بسته هواپیمارو پرکردجیغ پشت جیغ انگار مسابقه گذاشته بود

 راستش اصلا سرمو بلند نکردم   حتی برنگشتم

تواین حین که بچه همچنان گریه می کرد وجیغ می زد از خودم پرسیدم

چطور برنمی گردی ببینی چرا گریه می کنه ؟

معلوم بودچون مادر داشت به من نیازی نبود

 تو این حالت به خودم گفتم

آخه بشر، آدم چرا نگرانی مگه مهربانتراز مادر مشغول مادری نیست

چرا رها نمی شی ؟