لبهاشون می خندید طوری که سفیدی دندوناشون  صورتشونو روشن می کرد !

اما چشمهاشون !!

عمق نگاهشون پر از غم بود !

وقتی فکشون تکون می خورد حکایت خنده لبشونو نمی گفت،

بلکه از غم گذشته ،حکایتها میکرد !

ورقهای کتاب زندگیشون از اشکهایی که رو ش چکیده بود چروکیده بود !

اما وقتی خنده ی روی لبشونو با غم ته نگاهشون جمع می کردی،

یک کلمه را فریاد می کرد

امید

بله امید

امید برای ادامه زندگی اما با همتی بلندتر

همشون شاکر بودن!

خلاصه یه دنیا رو چندبار در نگاهشون دیدم !