دختری از تبار مترسک ها http://mataarsak.persianblog.ir/گلخرخونگل

دل آرام http://www.parisa19.parsiblog.com/سلام
آخه استاد جلوی شما و قلم روان شما من چی بنویسم ,ولی می خوام یک بیت از ابیات مولانا رو که به نظرم بسیار پر مغز رو بنویسم ,
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
کین سخن را در نیابد گوش خر

قطره ازدریاhttp://ivision.persianblog.ir/چه کسی گفته است: مرد گریه نمی کند؟
گاهی، فقط باید مرد باشی، تا گریه کنی.

 مستانه http://www.mastanehe-eshgh.mihanblog.com/مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا
وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می
شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می
داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای
مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته
باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد،
چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

مهتابhttp://khaneyedel.persianblog.ir سمای عزیزم سلام ممنون از ابتکار زیبایی که به خرج دادی

کودک نجوا کرد

خدایا با من حرف بزن

مرغ دریا آواز کرد ... کودک نشنید

کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن  

رعد درخشیدن گرفت

خدایا ! خدایا بگذار ببینمت

ستاره ای چشمک زد

خدایا! لااقل معجزه ای به من نشان بده

موجودی متولد شد  

اما کودک ندید و ندید و ندید .....

کودک گریست،خدایا! پایین بیا تا تورا لمس کنم

خدا پایین آمد و دست مهربانش را بر سر او کشید

اما او نمی دید،دست او را کنار زد و رفت ...............................

در این ماه ها آغوش لطف خدا برایمان گشوده تر از همیشه است,

چشمانمان را خوب باز کنیم وگرنه گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه

چیست
(( التماس دعا))یا حق گل

کلاغ شورشیWww.kalagheshoureshi1.blogfa.comممنون که سرزدی.من مطالبت رو مطالعه کردم.و اما درباره ی نوشته ی تو درباره ی نوشته ی من.
من اصولا هیچ اسلامی در نوشته هام ندارم.و اسلامی که من می شناسم و اسلامی که مسلمونها تا امروز معرفی کردن هیچ کششی در من ایجاد نکرده.
بنابراین شوکه شدم که نوشته ی منو اسلامی خوندی.
من کاملا مذهب ستیز هستم.البته مذهب سیاسی در درجه ی اول.بعد که حکومتی تشکیل شد بر پایه ی عقل و منطق و هوش من تلاش خواهم کرد برای الغای مذهب درونی.همه را تصورات غلط بشر از پیرامون و سو استفاده ی مردان رند می دانم.
درود بر تو

 آناهیتاhttp://www.havyetaazeh.prsianblog.ir/درود به سما ی عزیز....
خوشحالم که باهات آشنا شدم....
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست !!!
...شاد باشیگل

 نارسیس سلام
هممون داریم می دویم با شتاب باسرعت زیاد از هم سبقت می گیریم حتی گاهی همدیگرو نمی بینیم  و  زیر پا می گذاریم .آره یه جماعتی که با عجله  فقط میدون ....
اگه دقت کنی یه صدایی به گوشت میرسه :
این تذهبون    -کجا میرید؟-
وناگاه به فکر میری فکر میکنی که واقعا کجا میرم ؟مقصدم کجاست ؟برای چی با این همه شتاب  ؟یه دفه حس میکنی چقدر خسته ای دوست داری یه گوشه ای دور از هیاهو بشینی خستگیتو بدر کنی وعمیقا فکر کنی شاید به این نتیجه برسی که چقدر از خودت فاصله گرفتی چقدر دلت برای  خودت تنگ شده   چقدر دلت برای اونایی که دوست دارن تنگ شده  چقدر از شون غافل بودی   مبینی از انرژی خالی شدی  یه آغوش پرمهر می خوای که بغضایی که فرو خوردی  در اون باز کنی   یه دست مهربون  ونوازشگر که بهت نیرو بده   دوست داری دیگه کمتر به جسمت بپردازی .احساس می کنی درونت روحت  چقدر تشنه ی توجهه    اول توجه خودت وبعد توجه....
میبینی که در این دنیا ی رنگارنگ با انواع سختیها ومشکلاتش قطره ای بیش نیستی .قطره ای ضعیف ودر معرض زوال .شایدم قطره ای آلوده
خوب که گوش کنی یه مهربون آشنا به آرومی صدات می کنه :وقتش نشده که به یاد خالق مهربونت بیفتی ؟وقتش نشده که این قطره به دریای بیکران محبت او بپیونده  تا زلال وعمیق  وپاک بشه؟
وتو باچشمانی خیس دلی لرزان وسرافکنده با یک دنیا ادب وحیا سر برخاک میذاری وتا می تونی میباری دلتو سبک می کنی زلال وشفاف میشی  ودلت نمی خواد این لحظه های زیبا تموم بشن  
تازه اون مهربون اون آغوش پر مهر وپیدا کردی وچقدر دستهای مهربون ونوازشگرش بهت آرامش میده .
تازه می فهمی صاحب داری  تازه نگاهت به نور میفته تازه....
اگه در ضیافت چشماهای خیس ودلهای شکسته بنده های تواب دعوت شدی  به یاد همه ی قطره ها باش.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

فصل الخطاب

می گن که چهار نفر سریک ماهیت باهم بحث می کردن هرکدوم به زبانی وهیچکدوم زبون هم رو نمی فهمیدند همون داستان مولانا در باره انگور که چهارنفر بازبانهای مختلف اسمشو می آوردند ونمی تونستند به یک وحدت      کلمه برسن تا نهایتا خود انگور رو که نشون می دهند میشه فصل الخطاب مجادلشون ومی فهمن که جدلشون در باره اسم بود نه حقیقت !!

حالا اگر همه وبلاگ نویسای دنیا جمع بشن وهرکدوم شون روی                      همه دیوارهای شهر یادگاری بنویسن خواهیم دید که الفاظ باهم فرق                   می کنه حقیقت همونی که فطرتها براساسش بنیاد نهاده شده اما فقط روزی         می فهمیم که چشم حقیقت بینمون بازشده باشه نگاه کنید به همین                     نوشته های بالا ٠٠٠

بهم گفتن از خریت بیام بیرون چون گوشم هرچی توش میره                             از اونوردر میاد٠ برام علی السویه است باید گوش سمیع داشته باشم ٠

بعضی وقتا باید مرد باشم تادرک کنم تا بتونم گریه کنم که این گریه مردانه منوبحرکت خواهد انداخت٠

باید وجود خدا، اثبات خدا، و گرمای بودنش رو از همین تضاد ونقیض  دنیا     حس کنم تعز من تشاءوتذل من تشاءبیدک الخیر٠ خیر مترادف خدا از ذره ذره کائنات پیداست باید بفهمم٠

باید بفهمم که ایام نسیمی است که می آید ومی رود ومن باید به این ایام روکنم برای اینکه رشد وتعالی داشته باشم باید دعاابزاری باشه برای روکردن به این    ایام٠

 باید بفهمم آنچه که دیگران می گن شاید فقط در اسم بامن متفاوت باشه ضمن   اینکه من ملاک نیستم حقیقت ملاکه٠

وباید انتهای مسیر در این دویدن ودر این روکردن مشخص باشه برای اینکه دانستن مقصد مسیر رانزدیکتر می کند٠

بفهمم که هرجاهستم در آغوش خدایم هومعکم اینما کنتم٠

والسلام