امروز داشتم به این فکر می کردم که ما تا کجا باخداییم ؟

یا بذار اینجوری سوال کنم

خدا تاکجا باماست؟

باور اینکه من یه طرف قصه باشم (هرقصه ای)وخدا طرف دیگه

ومثل دوتا خط موازی همینطوری بریم

(تاکجا مهم نیست) مهم اینه که ما بهم نخوریم یه خورده سخته

نمی دونم تا حالا فکرکردید خدای اینجوری یعنی موازی باما اصلا بود

ونبودش به چه دردی می خوره؟

انگار خیلی بخواهیم قبولش کنیم اینو بگیم که بله مارو آفریده !

جهان روآفریده! وخیلی چیزای دیگه

وبعدم خودم می دونم !!

یا بذار اینجوری بگم خدا در یه چارچوبه مثل یه سجاده وفراتر ازاون

اصلا چه ربطی به خدا داره ؟!

من یکی که نمی تونم خدای این شکلی رو قبول کنم٠

اصلا به قبول کردن من نیست خدا اینجوری نیست!

 خدا باهرنفسی میاد ومیره!

خدا باهرکلامی میادومیره !

خدا درنگاه من نهفته است !

خدا باقدمهای من راه طولانی زمان را سیر میکند !

خدا با دستهای من عمل می کند

بذارید بگم خدادر کوچکترین سلول وجودی ما حضورداره

می خواهید قبول کنید می خواهید انکارکنید!

اما انکار شما خدارا از سلولهای وجودتون بیرون نمی ندازه!

حالا که اینجوریه وما همه لحظه هامون پراز خداست

صادقانه بگیم چقدر در متن زندگیمون قبولش داریم ؟

راستشو بخواهید یه تقویم دارم که از روزاول فروردین٨٨ روی

 میزم گذاشتم وهرروز یه برگشو می کندم

ماههای اول خیلی مهم نبود مشغله وبایدها نمی ذاشت فکر کنم که

 دارم ازچی می کنم یا چیو ورق می زنم؟

 اما این روزای آخر وقتی ورق تقویمو می کنم انگار ازبدنم چیزی رو

 جدا می کنم !دردم میاد!

حسرت و ای کاش وجودمو می گیره از خودم می پرسم که

 می دونی این سال نیست که میره؟

 این تویی که رفتی !

 آیا باخدا بودی؟ یا...

یه روز باور واقعیمو از این حدیث مبارک که می گه الدنیا سجن المومن می نویسم٠٠٠